{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگین

Baby Doll
Jeongin/Y.n
P:5

ا.ت الان با تمام وجودش گریه میکرد..
خودشم درست نمیدونست برای چی داره اینطوری گریه میکنه..
بخاطر زندگیه مسخره و نکبت باری که داشت؟ نه!
بخاطر تنها بودنش؟نه
بخاطر این رفتار های جونگین؟شاید
چون حداقل از جونگین انتظار نداشت که تو روز اول اینطوری باهاش رفتار کنه بعد، جمعه صبح، بعد از اینکه صبحونشو خورد رفت جلو تلویزیون و اونو روشن کرد..
خوشبختانه جونگین صبح زود رفته بود سرکار پس ا.ت با خیال راحت داشت برنامه تلویزیونی مورد علاقشو تماشا میکرد..
ساعت بعد یکی از بادیگار های جونگین به عمارت اومد و یسری ساک دستی رو به یکی از خدمتکار ها داد و برگشت..
اون خدمتکار رفت پیش ا.ت و وسایل رو گذاشت کنارش و بهش گفت:
خدمتکار: خانم این وسایل رو ارباب براتون فرستادن و گفتن تا ساعت 8 شب اماده باشید
ا.ت: اومم خیلی ممنون

خدمتکار بعد از ادای احترام کوتاهی از پیش ا.ت رفت..
برنامه‌ای که ا.ت داشت تماشاش میکرد دیگه اخراش بود برای همین بیخیال ادامه برنامه شد و وسایل رو برداشت و رفت بالا تو اتاقش..
وسایل رو گذاشت کنار تختش و بدون اینکه حتی نگاهی به اون ها بندازه رو تخت دراز کشید و اول یکم تو گوشیش چرخید و بعدش خوابید..
.
.
سه ساعت بعد ساعت ۱۸:۴۵ دقیقه از خواب بیدار شد و بعد از اینکه کمی مغزش لود شد از جاش بلند شد و رفت حموم..
بعد از بیست مین از حموم اومد بیرون و اول موهاشو خشک کرد و همونطور که حوله رو دور موهاش پیچیده بود پشت میز ارایش نشست و یه میکاپ لایت و دخترونه کرد..
بعداز اون موهاش رو صاف کرد و لباسی که جونگین براش فرستاده بود رو پوشید..
در اخر با زدن یه عطر شیرین کارش رو تموم کرد..
وقتی به ساعت نگاه کرد ساعت عدد ۱۹:۵۵ دقیقه رو نشون میداد پس ا.ت بلند شد و بعد از اینکه کفشاش رو پوشید از اتاق رفت بیرون..
جونگین پایین پله ها منتظرش بود..
ا.ت با دیدن جونگین تو اون کت و شلوار زبونش بند اومد..
نمیدونست باید چی بگه یا چه واکنشی داشته باشه..
البته که فک کنم نباید عکس العمل خاصی داشته باشه چون اون اینجاست بخاطر اینکه جونگین اون رو از پدرش بجای پول گرفته بود..
جونگین با شنیدن صدای کفش های ا.ت سرشو برگردوند و زمانی که با اون دختر مواجه شد برای یه لحظه کوتاه یادش رفت که چطور نفس بکشه و کلمات رو بسازه..
اون دختر به اندازه فرشته ها زیبا شده بود..
زمانی که ا.ت به پایین پله ها رسید جونگین بلاخره چشمش رو از ا.ت گرفت و بدون هیچ حرفی راه افتاد..
همین باعث شد که ا.ت هم دنبالش بره..
زمانی که به بیرون از عمارت رسیدن ماشین متتظرشون بود..
راننده در رو برای ا.ت باز کرد و بعد از اینکه ا.ت نشست در رو بست..
راننده بعد از اینکه از سوار شدن جونگین مطمئن شد دکمه استارت ماشین رو زد و راه افتاد..
بیست دقیقه بعد ماشین جلوی یک عمارت بزرگ و باشکوهی ایستاد..
..افرادی که بیرون ایستاده بودن در رو برای جونگین و ا.ت باز کردن و بعد از پیاده شدنشون در رو بستن..
ا.ت کنار جونگین وایستاد..
برای این مهمونی کمی استرس داشت..
چرا؟ چون این مهمونی برای جونگین خیلی مهم بود نمیخاست آبروی جونگین رو ببره..
جونگین دستش رو به نشونه اینکه ا.ت دستش رو بگیره حلقه کرد ا.ت اول نگاهی به دست جونگین و بعد به صورتش کرد و متعجب بهش خیره شد

جونگین: اونجوری نگام نکن تو از اینجا به بعد پارتنر من به حساب میای(جدی)
ا.ت: اوه اره درسته یادم نبود ببخشید

ا.ت دستش رو دور دست جونگین حقله کرد و همراهش راه افتاد..
به محض اینکه وارد مهمونی شدن خانومی که تقریبا بهش میخورد 40 سالش باشه اومد سمت جونگین..
جونگین با دیدن اون خانوم خم شد و احترام گذاشت..
ا.ت هم با دیدن وضعیت سرخم کرد و به اون خانوم مسن احترام گذاشت..

مامان جونگین: اوه پسرم خیلی وقته که ندیدمت دل تنگت بودم(دستشو نوازش بار رو گونه جونگین میکشه)
جونگین: درسته! خیلی وقته که همو ندیدیم مادر

مامان جونگین اول لبخندی به جونگین میزنه و بعد به سرشو سمت ا.ت برمیگردونه..

مامان جونگین: معرفی نمیکی؟!
جونگین: اوهه داشت یادم میرفت ببخشید
-این ا.ت مادر
-اون پارتنر منه
مامان جونگین: اوه خدای من تو چقد خوشگلی دختر جون
-بهت میخوره سنت کم باشه
-چند سالته؟
ا.ت: عاا خب من 17 سالمه خانوم
مامان جونگین: اوو خدای من
-تو خیلی جوونی
-جونگین تو چطور تونستی همچین دختر پاک و معصومی رو بعنوان پارتنرت انتخاب کنی
-اون هنوز بچست
-میدونی که باید شخصی رو انتخاب کنی که در اینده بتونی باهاش ازدواج کنی..اون برای اینکه تو همچین جمع خطرناکی باشه خیلی کوچیکه
جونگین: ولی مامان من دوسش دارم
-برام مهم نیست که اون چند سالشه!
دیدگاه ها (۹)

جونگین

جونگین

جونگین

جونگین

مامان ا. ت : ا. ت نگفته بودی که دوست پسر داری ولی پسر خوشگلی...

سناریو مسافر ساعت شیش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط